یا فارس الحجاز

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

نصایح پدر...

14 دی 1397 توسط قتیل العبرات

??چرا پدرم را تا کنون این چنین ندیده بودم??
سکانس اول:
بابام هر وقت که وارد اتاقم می‌شد می‌دید که لامپ اتاق یا پنکه روشنه و من بیرون اتاق بودم به من می‌گفت چرا خاموشش نمی‌کنی و انرژی رو هدر میدی؟??
وقتی وارد حمام می‌شد ومی‌دید آب چکه می‌کنه با صدای بلند فریاد می‌زد چرا قبل از رفتن آب رو خوب نبستی و هدر میدی??
همیشه ازم انتقاد می‌کرد و به منفی بافی متهمم می‌کرد …بزرگ و کوچک در امان نبودند و مورد شماتت قرار می‌گرفتن…حتی زمانی که بیمار هم بود ول‌کن ماجرا نبود.?
تا این‌که روزی که منتظرش بودم فرا رسید و کاری پیدا کردم.
امروز قرار است در یکی از شرکت‌های بزرگ برای کار مصاحبه بدم?
اگر قبول شدم این خونه کسل‌کننده رو برای همیشه ترک می‌کنم تا از بابام و توبیخاش برای همیشه راحت بشم.
صبح زود از خواب بیدار شدم حمام کردم بهترین لباسمو پوشیدم و معطر زدم بیرون?
سکانس دوم:
?داشتم با دستم گرده‌های خاک را رو کتفم دور می‌کردم که…پدرم لبخند‌زنان به طرفم اومد با وجود اینکه چشاش ضعیف بود و چین و چروک چهره‌اش هم گواهی پاییز رو می‌داد?
بهم چند تا اسکناس داد و گفت :مثبت‌اندیش باش و به خودت باور داشته باش، از هیچ سوالی تنت نلرزه!!
نصیحتشو با اکراه قبول کردم و لبخندی زدم و تو دلم غرولند می‌کردم که در بهترین روزای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست…مثل این‌که این لحظات شیرینو می‌خواد زهر مار کنه??
از خونه به سرعت خارج شدم یه ماشینو اجاره کردم و به طرف شرکت رفتم…
به دربانی شرکت رسیدم خیلی تعجب کردم??
هیچ دربان و نگهبان و تشریفاتی نداشت فقط یه سری تابلو راهنما⬅⬆↗↙
?: سکانس سوم
به محض ورودم متوجه شدم دستگیره ازجاش در اومده …اگه کسی بهش بخوره می‌شکنه.
به یاد پند آخر بابام افتادم که همه چیزو مثبت ببین. فورا دستگیره رو سر جاش محکم بستم تا نیفته.❤
همین طوری تابلوهای راهنمای شرکت رو رد می‌کردم و از باغچه‌ی شرکت رد می‌شدم که دیدم راهروها پرشده از آب سر ریز حوضچه‌ها. به ذهنم خطور کرد که باغچه‌ی ما پر شده است. یاد سخت‌گیری بابم افتادم که آب رو هدر ندم …شیلنگ آب را از حوضچه‌ی پر، به حوضچه‌ی خالی گذاشتم و آب رو کم کردم تا سریع پر آب نشه.☘
در مسیر تابلوهای راهنما وارد ساختمان اصلی شرکت شدم. پله‌ها را بالا می‌رفتم. متوجه شدم چراغک‌های آویزان در روشنایی روز به شدت روشن بودن. از ترس داد و فریاد بابا غیر ارادی تو گوش‌مون زمزمه می‌شد خاموش می‌کردیم ?
?:سکانس چهارم:
به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی جلوتر از من برای این کار آمدن.
?
اسممو در لیست ثبت نام نوشتم و منتظر نوبتم شدم…وقتی دور و برمو نیم‌نیگاهی انداختم چهره و و لباس و کلاسشنو دیدم ، احساس حقارت کردم و خجالت کشیدم؛ مخصوصا اونایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی‌شون تعریف می‌کردن??
دیدم که هر کسی که میره داخل کمتر از یک دقیقه تو اتاق مصاحبه نمی‌مونه و میاد بیرون?
با خودم می‌گفتم اینا با این دک و پوزشون و با اون مدرکاشون رد شدن من قبول می‌شم ؟!!!عمرا?
فهمیدم که بهتره محترمانه خودم از این مسابقه که بازندش من بودم سریعتر انصراف بدم تا عذرمو نخواستن…!!!
به یاد نصحیت پدرم افتادم: مثبت اندیش باش و اعتماد به نفس داشته باش.
? نشستم و منتظر نوبتم شدم انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم می‌داد و این برام غیر عادی بود??
در این فکر بودم که یهو اسممو صدا زدن که برم داخل.
وارد اتاق مصاحبه (گزینش)شدم. روی صندلی نشستم و رو به روم سه نفر نشسته بودن که بهم نگاه کرده و لبخند بلندی می‌زدن …یکی‌شون گفت کی می‌خواهی کارتو شروع کنی؟
دچار دهشت و اضطراب شدم لحظه‌ای فکر کردم دارن مسخرم می‌کنن یا پشت سر این سوال چه سوالاتی دیگه‌ای خواهد بود؟؟؟
?:سکانس پنجم
به یاد نصیحت پدرم در حین خروج از منزل افتادم : نلرز و اعتماد به نفس داشته باش.?
پس با اطمینان کامل بهشون جواب دادم: ان شاءالله بعد از این‌که مصاحبه رو با موفقیت دادم میام سرکارم.???
یکی از سه نفر گفت تو در استخدامی پذیرفته شدی تمام.??
باتعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین!!!??
سومی گفت ما به خوبی می‌دونیم که با پرسش از داوطلبان کار نمی‌شه مهارتهاشونو فهمید …به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم یه مجموعه از امتحانات عملی را برای داوطلبان مد نظر داشته باشیم که در صورت مثبت‌اندیشی داوطلب در طولانی مدت از منافع شرکت دفاع کرده باشد و تو تنها کسی بودی که تلاش کردی. تو با بی تفاوت از کنار این ایرادات رد نشدی و تلاش کردی از درب ورودی تا اینجا نقص‌ها رو اصلاح کنی و دوربین‌های مداربسته که عمدا برای اینکار در مسیر داوطلبان گذاشته شده بودن موفقیت تو را ثبت کردن. ???
در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد کار و مصاحبه و….
?:سکانس آخر:
❤❤❤هیچ چیز رو بجز صورت پدرم ندیدم❤❤❤
پدرم: آن فرد بزرگی که ظاهرش سنگدلیست اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش است.
…????…..
منی که می‌خاستم به محض پیدا کردن کار، از خونه بزنم برم و برنگردم??
حالا او را مثل کعبه‌ای می‌بینم که با فوران احساسم میخام به پاش بیفتم دست و پایش رو بوسه زنم????
چرا پدرم را قبل از این، این گونه ندیده بودم???
چگونه چشمانم از دیدن اون کور شده بود؟?
از بخشش بی بازگشتش
از مهرورزی بی حد و مرزش?

از پاسخ‌های بی‌سوال من
از نصیحت‌های بدون اشاره‌ی من?
دل‌زده نشو از نصایح پدرانه ایشون?زیرا در ماوراء این پندها محبتی نهفته است که حتما روزی از روزگاران آن را خواهی فهمید و چه بسا آنها دیگر نباشند و اشکهای جاری بر گونه‌هایی که سالیان سال بوسه‌گاه آن پدر بوده است و حوله‌ی آن دستان پینه‌بسته‌ی پدر??
ترجمه از داستان واقعی (لماذا لم اری ابی من قبل)
مترجم: بوحسان سلیمی

شما باید برای دیدن نظرات وارد سامانه شوید در حال حاضر وارد شده اید !

If you have no account yet, you can register now...
(It only takes a few seconds!)


فرم در حال بارگذاری ...

روزی سیصد سال پیش و ناسپاسی الان ...

14 دی 1397 توسط قتیل العبرات

امیرالمؤمنین علیه السلام:
از کسانى نباش که… از آنچه به او رسید شکر گزار نیست، و از آنچه مانده زیاده طلب است
لا تَکُن مِمَّن . . . یَعجِزُ عَن شُکرِ ما اُوتِیَ ویَبتَغِی الزِّیادَةَ فی ما بَقِیَ
قسمتی از حکمت 150 نهج البلاغه
حکیمی از شخصی پرسید:
روزگار چگونه است؟
شخص با ناراحتی گفت: چه بگویم
امروز از گرسنگی مجبورشدم کوزه سفالی که یادگار سیصد ساله اجدادیم بود را بفروشم ونانی تهیه کنم.
حکیم گفت: خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته
و اینگونه ناسپاسی می کنی؟…

شما باید برای دیدن نظرات وارد سامانه شوید در حال حاضر وارد شده اید !

If you have no account yet, you can register now...
(It only takes a few seconds!)


فرم در حال بارگذاری ...

فتنه های آخرالزمان و مومنان مستحکم

07 دی 1397 توسط قتیل العبرات

از علی بن ابی طالب(علیه السلام) درباره آخرالزمان پرسیده شد:
آیا در آن زمان مومنانی وجود دارند؟
فرمود: آری.
باز پرسیده شد: آیا از ایمان آنان بر اثر فتنه ها چیزی کاسته می شود؟
فرمود: نه، مگر آن مقدار که قطرات باران از سنگ خارا بکاهد، اما آنان در رنج بسر میبرند.
امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
زمانی بر مردم بیاید که مقرّب نباشد جز به سخن چینی ، و جالب شمرده نشود جز فاجر بودن ، و تحقیر نشوند جز افراد با انصاف،
در آن زمان دستگیری مستمندان زیان بشمار آید و صله رحم لطف وبزرگواری بشمار آید.
امام سجاد علیه السلام فرمود:
چون خداوند می دانست در آخرالزمان ّاهل فکر دقیق النظر خواهند آمد، از این جهت قل هوالله و احد و آیاتی از سوره حدید نازل کرد.
بر شما باد که همچون بادیه نشینان و زنان دینداری کنید
پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود:
این دین مدام برپا خواهد ماند و گروهی از مسلمانان از آن دفاع کنند و در کنار آن بجنگند تا قیامت بپا شود.
و فرمود: در هر عصر و زمانی گروهی از امتم مدافع احکام خدا باشند و از مخالفان باکی نداشته باشند.
در جای دیگری فرمودند:
« چون در اخرالزمان دینتان دستخوش افکار گوناگون گردد، بر شما باد که همچون بادیه نشینان و زنان دینداری کنید که به دل هایشان دین دارند و دین آنها از آلایش به افکار مصون ماند.
منابع:
نهج/حکمت 102
کنزالاعمال حدیث34499و34500
بحار 36/45
بحار 60/18

1545972742tmp_10708-7a9e68cd52b6e4d241527c0cc8159ece007b653.jpeg

شما باید برای دیدن نظرات وارد سامانه شوید در حال حاضر وارد شده اید !

If you have no account yet, you can register now...
(It only takes a few seconds!)


فرم در حال بارگذاری ...

توجه به ظرایف روحیات همسر

03 دی 1397 توسط قتیل العبرات

یکی از عوامل استحکام بخش پیوندهای مودّت میان زن و شوهر این است که طرفین بتوانند حالات و روحیات یکدیگر را درک کنند. شاید هیچ عاملی به اندازه‌ی درک متقابل روحیات در زندگی خانوادگی، نمی‌تواند آرامش‌بخش و سازنده باشد.
مهمترین عامل و سبب محبت نیز معرفت است و درک روحیه و شناخت ابعاد وجودی همسر، از تجلّیات معرفت به اوست.
فاطمه(س)، علی(ع) را خوب می‌شناخت و بر روحیات او مشرف بود. در شرایطی که دیگران علی(ع) را درک نمی‌کردند و از جلوه‌های رفتاری وی سوء برداشت می‌نمودند، این همسرگرامی وی بود که او را می‌شناخت و برای دیگران رفع ابهام می‌کرد.

شما باید برای دیدن نظرات وارد سامانه شوید در حال حاضر وارد شده اید !

If you have no account yet, you can register now...
(It only takes a few seconds!)


فرم در حال بارگذاری ...

کجا دنبال خودمان بگردیم؟!

01 دی 1397 توسط قتیل العبرات

روزی ملانصرالدین را دیدند که بیرون از خانه خود دنبال چیزی میگردد.
از او پرسیدند:ملا ، دنبال چه چیز میگردی؟
ملا گفت:دنبال کلیدم.
پرسیدند: کلیدت را کجا گم کردی؟
ملا گفت: درون خانه!!!!
گفتند: پس چرا اینجا دنبال ان میگردی؟
ملا پاسخ داد: چون داخل خانه تاریک، اما اینجا روشن است.

ما هم در بیرون به جستجوی خود بر امده ایم، اما تا زمانی که به درون وجودمان بازنگردیم، نمیتوانیم خود را بیابیم.
پس به درون خود بنگریم، یعنی همان جایی که تاریک است.

شما باید برای دیدن نظرات وارد سامانه شوید در حال حاضر وارد شده اید !

If you have no account yet, you can register now...
(It only takes a few seconds!)


فرم در حال بارگذاری ...

  • 1
  • ...
  • 59
  • 60
  • 61
  • ...
  • 62
  • ...
  • 63
  • 64
  • 65
  • ...
  • 66
  • ...
  • 67
  • 68
  • 69
  • ...
  • 217
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

یا فارس الحجاز

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آثار معنوی احترام به پدر و مادر
  • احادیث
  • بنده خدابودن
    • سیمای فرزانگان
  • در مسیر آرامش
  • دست نوشته های خودم
  • دل نوشته
  • سیاسی
  • شعر
  • شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها)
  • شهدا
  • لیله ارغائب
  • مدافع حرم
  • مناسبتها
    • انتخابات اسفند94
    • عید نوروز

Random photo

شمر هم مسلمان بود...

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

مطالب با رتبه بالا

  • سلام بر بیمار شب بیست و یکم ماه رمضان (5.00)
  • آیین همسرداری(صداقت در گفتار و رفتار) (5.00)
  • ️هیچ دورانی به گمان من بعد از دوران امام سجاد(علیه السلام)، به سختی دوران موسی‌بن‌جعفر(علیه السلام) نبود. (5.00)
  • مادر برام قصه بگو..‌. (5.00)
  • حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی... (5.00)

.

.........
log
... ......... ......
☼ ساخت کد صوتی مهدوی برای وبلاگ ☼

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس