موضوع: "دست نوشته های خودم"

کیف ایرانی_ تولید ملی

یک کیف عروسکی براش خریده بودیم و داشت می رفت پیش دبستانی. یک روز گفت مامان من کیف عروسکی نمی خواهم و یک کیف بزرگ برام بخر. بهش قول دادم اگر پسر خوبی بود، براش بخرم.(خودم به فکرش بودم. کیف عروسکی کوچیک بود و وسایلش جا نمی شد. کتاب تکلیفش را با دست جا به جا می کرد) بالاخره یک روز با یکی از دوستان هماهنگ کردیم رفتیم بازار. مغازه های زیادی را برای کیف گشتیم ولی اکثرا جنس چینی بودند، با شکلهای شیطان پرستی( باب اسفنجی، بن تن و…) هرکدام را می دید می گفت این خوبه. با کلی صحبت راضی می کردیم تا مغازه بعدی. توی آخرین مغازه داشتیم کیف ها را دید می زدیم که ناگهان فریاد زد من کیف پرچم ایران را می خواهم. من که چیزی نمی دیدم. گفتم اینجا از این کیفها ندارند. رفتیم قم برات می خریم. فروشنده صدایی تو گلوش انداخت و با غرور تمام گفت: چرا ما هم داریم. ایشون خودش دیده که می گه. با کمال ناباوری یک کیف زیبای ایرانی با شکل زیبا و قیمت خیلی مناسب برایمان، پایین آورد. پسرم خیلی خوشحال بود و از همانجا انداخت پشتش. بیشتر بدنش را گرفته بود خیلی بزرگ بود. هر کاری کردیم گفت من باید همین را ببرم. یک سال کامل برد ولی کوچک ترین تغییری نکرده. خودش که می گه تا کلاس هفتم می برم. خیلی ها وقتی کیف را می دیدن آدرس مغازه را می گرفتن تا بخرند. خدا کسانی را که برای ساخت چنین وسایل زیبا و بادوام زحمت می کشند،خیر بده.

1530366224img_0089.jpg

کالای ایرانی_ تولید ملی

تجربه های من از کالای ایرانی
حدود دو سال پیش تازه منتقل شده بودیم شهر جدید. می خواستیم یک جا کادو ببریم از یکی از دوستامون که خانم حاج آقا بود خواستم با من بیاید بازار چند تا وسیله بخرم. ایشون کاملا همه را می شناخت و می دونست چی را باید کجا خرید. رفتیم پتو فروشی. بعد از احوالپرسی. سراغ پتو گرفت. مغازه دار گفت دارم ولی به درد شما نمی خوره. با تعجب گفتیم چرا؟ روبه دوستم کرد و گفت: این پتوها خارجیه و شما که خانم حاج آقا هستی این ها را نمی خری چون آقا گفتن جنس خارجی نخرید. هردو جا خوردیم. فکرهای زیادی توی ذهنم جابه جا می شد. چقدر ما روحانیون زیر ذره بین هستیم و مردم چه انتظاراتی از ما دارند که خودمان بی خبریم. فکر بعدی را نتونستم توی ذهنم نگه دارم گفتم: آقا فقط به ما گفتند؟ شما چرا جنس خارجی میارید؟ گفت بالاخره ما کاسبیم و خیلی ها هم دنبال جنس خارجی می گردند همه که مثل شما مقید نیستند. از همون لحظه به بعد هر خریدی رفته ام فقط سراغ جنس ایرانی را گرفته ام حتی اگر کیفیتش در ظاهر بد بوده و قیمتش گرانتر.

کنترل دست اوست...

می گفت خواب دیدم داشتند پشت سر هم می رفتید، شوهرت خورد زمین اما دو دستش را بالا گرفت. خدا را صداکرد و بلند شد. این خواب را شب قبل از رفتنمان دیده بود. بعد از برگشتمان زنگ زده بود که سالم رسیدیم یانه؟
دوستم می خواست پدرش را که چند روزی بود به دیدنشان آمده بود، یک گردشی ببرد . با هم هماهنگ کردیم آخر هفته بریم سمت بوشهر. بعد از ظهر راه افتادیم ناهار را که زحمت کشیده بود توی راه خوردیم .جاده باریک و پرپیچ و خم بوشهر خیلی شلوغ بود. هم رفت و هم برگشت. طبق معمول من پای راستم روی داشبرد ماشین بود و زودتر از شوهرم ترمز می گرفتم. برای اینکه حواسش پرت کثیفی داشبرد نشود کفشم را درآورده بودم.( از رانندگی هرکس غیر خودم می ترسم) یک دفعه با کمال ناباوری بعد پیچ خودمان را لاین روبرو دیدیم که ماشین داشت خودش را به خارج از جاده می کشید سکوت مطلق من و بچه ها وتلاش شوهرم برای کنترل و برگرداندن ماشین به لاین اصلی بود. بعد از چند ثانیه برگشتیم لاین خودمان. مثل اینکه کسی این چند ثانیه دکمه کنترل جاده را فشرده بود تا نه ماشینی از روبرو بیاد، نه ماشینی از پشت سر. معجزه بود. شکه شده بودیم نه از خارج شدن ماشین، از نجات یافتن خودمون. شوهرم سکوت را شکست. باز غر زدی.
من که حرفی نزدم.
پس چرا جیغ نکشیدی؟
نمی دونم؟
راستی چی شد؟
باز هم نمی دونم؟
دخترم: مامان واقعا چرا هیچی نگفتی؟ توکه همش غر می زنی: زدیم، خوردیم، مردیم!!!
باز هم صفا و پاکی درون شوهرم نجاتمان داد. این را اونجا فهمیدم ولی وقتی دوستم خوابش را تعریف کرد، مطمئن شدم.

مناسبتهای فصل بهار 1397

مناسبتهای فصل بهار 1397 تقدیم به طلاب و مبلغات عزیز کوثربلاگ

1519927547_97.pdf

خاطره ای از دوران طلبگیم

داستان طلبه شدنم را همان هفته اولی که وارد حوزه شدم روی برگه های کاهی رنگ دفترم که یادگار زمان دبیرستانم بود نوشتم. اسمش را هم بزرگترین معجزه زندگیم گذاشتم. الان هم بعد از 16سال همان برگه ها را دارم. گاهی در خلوتم می خوانم شان مبادا فراموش کنم کی بودم، برای چه آمدم و چی شدم.
اما این یکی از خاطرات دوران طلبگی من است.
بچه روستا بودم. زنان روستا حتی درون خانه هم با روسری و دامن و شلوار بودند.در خانه ها همیشه باز بود. هرکسی حتی مردان راحت داخل حیاط می شدند. چادر را فقط برای راه های دور و مهمانی و رفتن به شهر سر می کردند.
وارد حوزه که شدم هنوز معنی بعضی چیزها را نمی فهمیدم. مثلا صدای زنگی بود که فقط بعضی وقتها نواخته می شد و با در آمدن صدایش، انگار همه را برق می گرفت. همه خانم ها می دویدند و قایم می شدند. به هم می گفتند زنگ یا الله شده!!!
ما سال اولی ها هم می دویدیم بدون اینکه علتش را بدانیم شاید هم بقیه دوستانم می دانستند و فقط من بودم که نمی دانستم.
حوود دو هفته بود که درس طلبگی را شروع کرده بودم.یک روزتصمیم گرفتم، زنگ استراحت سری به کتابخانه در طبقه دوم بزنم. زنگ که خورد فورا چادرم را برداشتم گذاشتم زیر بغلم و با عجله به سمت آسانسور شتافتم. در آسانسور را که باز کردم، چشمم افتاد به دو تا حاج آقا. تا من را دیدند یا الله، یا الله گویان سریع سرشان را پایین انداختند. حدود یک دقیقه در آسانسور را نگه داشته بودم. دو دل بودم بروم داخل یا نه؟ یکی از آقایان با عصبانیت تمام فریاد زد: «خواهر در را ببندید ما برویم.» من هم که طلبه حرف گوش کنی بودم سریع در را بستم. با خودم می گفتم خوب شد نرفتم داخل. با سرعت تمام از پله ها خودم را به کتابخانه رساندم. چند تا کتاب گرفتم و برگشتم. هنوز ساعتی از ماجرا نگذشته بود دیدم همه طلبه های سال بالا پچ پچ و نچ نچ می کنند. انگار اتفاق مهمی افتاده باشد. اهمیت ندادم.بعد از زنگ خانه رفتم خوابگاه. در حجره را که باز کردم، مادر حجره با هم بحث هایش حرف می زدند. از حرفهایشان معلوم بود ماجرای وحشتناکی اتفاق افتاده. خیلی دلم می خواست بدانم چی شده ولی روم نمی شد با طلبه های بزرگتر از خودم صحبت کنم مگر در حد ضرورت.
ظرف غذایم را برداشتم که بروم آشپزخانه. یکی دیگر از هم حجره ای هایم هم آمد. من را که دید گفت: «صبر کن با هم بریم.» کنار کمدش ایستادم تا آماده شود. گفت: «راستی می دانی امروز چی شده؟»
- نه! چی شده؟
گفت: «یکی از طلبه ها بدون چادر رفته دم آسانسور، جلوی اساتید مرد، اون ها هم گفتند ما استعفا می دیم و دیگه حوزه نمی آییم.»
انگار یک سطل آب سردی را روی سرم خالی کردند. ظرف غذا از دستم افتاد. همه جمع شدند. طوری از ماجرا حرف می زدند که اگر طرف قضیه خودم نبودم فکر می کردم آن خانم چه فرد لاابالی بوده و عمدا این کار را کرده. در حالی که برای خودم یک چیز خیلی بی اهمیت بود. فقط هاج و واج نگاه شان می کردم. توانایی گفتن هیچ کلمه ای را نداشتم چه برسد به این که بگویم آن طلبه من بوده ام.
خلاصه از آن روز به بعد تا چند هفته من شده بودم نقل مجالس اخلاقی، حجره ای، مباحثه ای و خوابگاهی.
احساس گناه شدیدی می کردم. مدام به این فکر می کردم که لیاقت طلبگی را ندارم.
جلسه های زیادی گرفته شد و عمق فاجعه بررسی گردید.
یادم هست یکی از اساتید بزرگ اخلاق که هنوز هم وقتی ایشان حوزه سخنرانی دارند، تعداد زیادی از خانم های شهر خودشان را می رسانند؛ توی صحبتشان بعد از بیان ماجرا می گفت: «من به استغاثه با امام زمان(عج) برخاستم و به آقا گفتم: من که همیشه قبل از مصاحبه با ورودی ها دو رکعت نماز می خوانم و به خودتان متوسل می شوم. اگر در مورد این طلبه کوتاهی کردم مرا ببخشید.»
خیلی لحظات سختی بود. هنوز که هنوز هست بعد از چندین سال تمام حرف هایی که زده می شد جلوی چشمم رژه می رود.
اما این ماجرا تلنگری بود برای من تا در رفتارم بیشتر دقت کنم وسعی کنم سرباز خوبی باشم تا باعث سرافکندگی فرمانده ام نشوم.
اما بدانید، من اولین دختر روستایمان بودم که در مقابل نامحرمان فامیل چادر سر گرفتم. اولین عروسی بودم که جشن عروسیم را با مسافرت به مشهد و دادن ولیمه بدون هیچ گناهی گرفتم. اولین عروسی بودم که پیش برادر شوهرهایش چادر پوشید. خیلی سخت بود که بعضی بدعتها را با سرزنش دیگران بشکنی و بعضی سنتها را احیا کنی.
ولی هنوز راه بسیار دور و درازی در پیش است که وقت ایستادن نیست و باید دوید.

1512910568tmp_2565-images_3_1632795082.jpg

1 3
 
20 روش آسان حفظ قرآن